![]() |
![]() |
|
| خورشيد و از ما گرفتن،شكر شب ستاره پيداست . . . . . از نگاه ما جرقه صد تا فانوس يه روياست |
|
شهر رويايي من،برآسمانش تيرگي پيدا نيست گردش چرخ و فلك حاكي از جدايي فردا نيست كوچه ها به عطرياس و بوي عشق آغشته اند نغمه وآواز مرغان مرهمي برپيكرغمها نيست از تن تشنهْ خورشيد،جز نور عشق نمي رسد وز غربت ِ غروب آن دل را دگر غوغا نيست بوي باران ، چتر اميد بر همه گسترده است چشم باراني من شاهد كوچ پرستوها نيست شهر من از كوچه هاي انتظار خالي است چرا كه هيچ رهگذري در اين سرا تنها نيست قصهْ شيرين عشق در انتهايش تلخ نيست حكايت شب هاي ما مجنون بي ليلا نيست در لا به لاي هر سكوت فرياد موج نمي زند در محبس خيال ما،آرزو به وسعت دريا نيست گر تن ِ آزاده اي سكوت شب را بشكند عمر اين فانوس راه چون لاله ْ صحرا نيست مردمان شهرمن ازشرابِ عدل وداد سيرابند ديگرازعمق وجود،عدالت ساختگي زيبا نيست كاش ميشد اين ندا را بر فلك سامان دهم كه قيمت آزادي عقيده ها،مرگ بي پروا نيست هم غصهْ ديرين من ، هم قصهْ امروز من گر بيايد آنكه بايد ، شهر ما رويا نيست شادمانم ميتوان برطلوع ِروشن فردانوشت " قصهْ شاه و گدا سنت جاويد اين دنيا نيست " |
|
+ سروده شده در
دوشنبه 27 مهر1388ساعت 12:7 توسط سيد مصطفي |
|
![]() دوش ديدم حلقه ي نوري در اوج ِ آسمان جلوه ي تابنده اي دور و جدا از اين جهان قرص ماه و رقص نور در هالهً ستارگان زهره وناهيد و مهر زنجيره اي بر دور آن لحظه اي رها شدم از بند اين دنياي كور پركشيدم سوي آن تا پر شود روحم ز نور بالاتر از هر ظلمتي رفتم به آن روياي دور بي اختيارچون قطره اي غرق ِآن درياي نور گفتم اين محفل ِعشاق كه اينگونه به پاست بحث و پرسش ها چه چيزي را قضاست ناهيد آن ساقي ِ نور از ميان جمع خاست گفت ميزبان اين ضيافت را خداست هر مدتِ معيني كه ماه كامل مي شود اين چنين منزلگهي را عشق شامل مي شود جمله ي احوال ِ خلق اينجا مهيا مي شود مقصد و تقدير عشق از ما هويدا مي شود گفتم اين رويا برايم مرهم و دلدار نيست در درونم جز غم و هجر و فراق ِيار نيست گر بازگردم برزمين عشق را تفسير نيست انتهاي اين سفر راهي به جز تقدير نيست سر اين عشق را بگو پايان بده به غربتم كه انتظار وصل يارربوده خواب رااز سرم زهره زان سوي ِ دگر تابيد بر چشم ِ ترم عطر و بوي ِ آشنايي حلقه زد بر پيكرم گفت با دلي آكنده از مهر و نوايي دلنواز عشق حكايتِ ديرينه ايست پر رمز و راز هر كه گامش را نهد سوي اين راه دراز عاقبت قانون عشق او را كند افسانه ساز بر زمين برگرد و از روياي خود دم بر ميار راه و رسم عاشقي آنجا نمي آيد به كار حرمتِ ديرين عشق رفته ز يادِ روزگار وز پاكي ِ وجود آن جز نام نمانده يادگار هركه آنجا صحبت از سوزو گداز عشق كند مُهرحماقت و زوال برچهره اش فرو خورد اي همنشين ِ دردها ، بيننده ي هر نيك و بد اين روايت سنتي ايست ازآن نخست و تا ابد |
|
+ سروده شده در
یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 11:45 توسط سيد مصطفي |
|
![]() كه باور مي كند شعله كشيده جان ملت را كه باور مي كند فريادِ عدل و دادِ دولت را كه باور مي كند مردم همه شادند و خندان كه باور مي كند چوب و چماق اهل وحشت را كه باور مي كند دراين زمانه ما كه هستيم كه باورمي كند بازيگريم قصه ي ارباب ورعيت را كه باور مي كند بازي دهند افكار مردم را كه باور مي كند صدق ِ كلام اين جماعت را كه باور مي كند اسارت عقيده ي اهل قلم را كه باور مي كند اين بازي شوم ِ سياست را كه باورمي كند قرباني جوينده ي آزادگي را كه باور مي كند بطلان كشند آسان هويت را كه باور مي كند آزادي انسان شود رويا كه باور مي كند سركوب اين حق و حقيقت را كه باور مي كند كه پا نهند بر مال و ناموس كه باور مي كند قدرت بگيرد جاي غيرت را كه باورمي كند"علي"گويند و راهش را نپويند كه باورمي كند سخره گيرند هاله ي نور ِنبوت را كه باور مي كند حرمت شكستن از نوار سبز كه باور مي كند آن ها بفهمند اين سيادت را كه باور مي كند راه شهيدان اين چنين باشد كه باور مي كند آتش زنندش اين امانت را كه باورمي كند اذهان همه خوابند وخاموش كه باور مي كند بيداري ِ جرم و جنايت را كه باور مي كند امروز شود تكرار ديروز كه باور مي كند تاريخ ببيند اين حماقت را كه باور مي كند جنگل بسوزد از درون خود كه باور مي كند احساس ِ ننگِ اين خيانت را كه باور مي كند بينند و چشم ازآن فرو گيرند كه باور مي كند اشكم بشويد اين حكايت را ---------------------------------------------------------- پي نوشت : «ان الله لا يغيرو ما بقوم حتي يغيروا ما به انفسهم» |
|
+ سروده شده در
یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 23:53 توسط سيد مصطفي |
|
خاطراتم هر نفس سوی دلم پر میکشد سوزش باد خزان را بر تنم در می کشد ياد آن فانوس ِ دريا كه خيالم را ربود ياد آن موج ِ طلا كه دل برايش مي سرود یاد پاییز دل و غربت برگی در باد یاد عمر رفته و حسرت عشق از فریاد روزگاری چشم من در پی او خواب نداشت ساحل بی کسی جز او ، صدفی ناب نداشت دل از همه بریدم و در پی او شتافتم آرامش وجودم را فقط در او می یافتم صورتش چون شبنم سپيده دم رخشان بود عقل من از سیرت زیباترش حیران بود روزگار اما چو سدي بين راه ما نشست آرزويَم چون حبابِ موج ِ درياها شكست یار آزاده ی من را نفس باد ببُرد دست گرمم را به سردی لب دریا فشرد عمر خود را لب دریا چشم به راهش دوختم در غم و غصه ی فردا ، عاشقانه سوختم بر بلندی ها پریدم ٬ جای پایش را ندیدم از پس غروب خورشید ردپایش را کشیدم آتش عشقم کنون خاکستری در باد است رویای شیرین گذشته از قفس آزاد است در انتهاي آن غروب، به انتها رسيده ام به جزشب و ستارگان به چيزي دل نبسته ام ميان شب ز نور ماه بر خود حريري بافتم در جستجوي نور عشق، تنها خدا را يافتم |
|
+ سروده شده در
سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 6:0 توسط سيد مصطفي |
|
|
دوباره مي گشايم بال به سوي آسمان امشب دوباره مي گشايم چشم به روياهاي دور امشب دوباره سرد و خاموشم ، دوباره گيج و مبهوتم دوباره از پس مستي پي نوري دوان امشب وجودم از تب سردي درون سينه مي سوزد به روي خاك ام و روحم در اوج آسمان امشب بلنداي جهان اكنون به پيش چشم من خار است يكي مي خواندم گويي شتابان سوي ماه امشب ز شور و شوق ديدارت از اين دنيا گريزانم دو چشمم ابر باران و تنم برگ خزان امشب هنوزم در ميان باد نفس از بوي تو دارم چه زيبا بود اگر من را ، تو بودي هم صدا امشب زدم بوسه به دست باد كه بر روي تو نقش بندد چو ميدانم كه سوي باد به دنبال تو است امشب درون كوچه اي تاريك نگاه تو مرا گم كرد اگر اشك رخ ام بيني بر اين كوچه بتاب امشب دگر خورشيد نمي بينم ،لب ساحل نمي شينم ولي افسوس اين رويا بر اين دل مانده تا امشب به ياد آن شب هجران كه چشم از ماه فرو بستم من اكنون زير بارانم ، جدا از غصه ها امشب قدم هايم بر اين خاك و نگاهم بر ته جاده ست از هجر تو غمي پيداست به چشم آسمان امشب شهاب كهكشان شب شراره زد به چشمانم بازبان بي زباني گفت كه جاده بي انتهاست امشب نميدانم كه ماه امشب چرا اينگونه خاموش است پس اين نجواي شيرين را كه رساند سوي يار امشب كنون اي ماه عالم تاب اگر سردي ز دست من به دست زهره و ناهيد پيام عشق رسان امشب ندا از ماه چو ب برخيزد ، درون دل فرو ريزد و هر بانگ از وجود عشق شود آرامشم امشب بيا تا سر برافرازيم به سوي چشمه ي مَهبانگ گشاييم چشم به نور عشق،رويم سوي خدا امشب |
|
+ سروده شده در
دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 1:55 توسط سيد مصطفي |
|
|
چقدر زيباست در آن دنيا بدون آرزو خفتن چقدر سخت است كه دردت را براي ديگران گويي چقدر زيباست حريم دل به هنگام دعا گفتن چقدر سخت است بهاري كه بدون يار مي آيد چقدر زيباست به ياد يار به ديدار خزان رفتن چقدر سخت است درون باغ باشي و نبويي گل چقدر زيباست گل باغي در اوج آسمان بودن چقدر سخت است كه دنيا را پر از رنج و جفا بيني چقدر زيباست كنار او پر از عدل و صفا بودن چقدر سخت است كه انسان ها در اين دنيا نمي مانند چقدر زيباست در آن گيتي به رودي پاك پيوستن چقدر سخت است كه در بند جهاني بي چراغ باشي چقدر زيباست به ديدار چراغي چون خدا رفتن چقدر سخت است شبي تا صبح به دنبال مه ات گردي چقدر زيباست سحرگاهان به سوي نور روان بودن چقدر سخت است شب هجران كنار ساحلي آرام چقدر زيباست جزيره اي به پهناي خدا بودن چقدر سخت است كه يارت را درون آسمان بيني چقدر زيباست سحرگاهان براي او دعا گفتن چقدر سخت است جدا از او براي او غزل گويي چقدر زيباست شباهنگام پي او تا خدا رفتن
پي نوشت : فرا رسيدن بهار طبيعت رو به همگي تبريك ميگم،اميدوارم سال پر بار و پر نشاطي داشته باشين. اميدوارم اولين پست جزيره مورد رضايتتون واقع بشه . |
|
+ سروده شده در
شنبه 1 فروردین1388ساعت 17:5 توسط سيد مصطفي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به من هردم نواي دل زند بانگ
چه خوش باشد ازين غمخانه رستن |
| پیوندهای روزانه |
|
قاصدك ميلاد احساس لحظه هاي تنهايي و اما عشق ... در گذر از لحظه ها سكوت شب خيزران قاصدك گذر از خود سي سي وي اس آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 |
| پیوندها |
|
وبلاگ استاد سياوش قميشي همه چيز درباره ي الكترونيك |
|
RSS
|